اسلام ناب--توحید کلمه

مبارزه، علم است(سخن کلیدی رهبری در دیدار خصوصی با دست اندرکاران خبرگزاری ایرنا در سال 73)

اسلام ناب--توحید کلمه

مبارزه، علم است(سخن کلیدی رهبری در دیدار خصوصی با دست اندرکاران خبرگزاری ایرنا در سال 73)

اسلام ناب--توحید کلمه
با سلام
کومونیست ها حرفهای بی ربط زیاد دارند،‌اما این یک جمله شان حرف درستی است که می گفتند:"مبارزه علم است." یعنی اول باید دوست و دشمن را درست شناخت، جبهه آنها را از هم تفکیک کرد،‌سپس مبارزه را آغاز کرد.(کلیدی ترین جمله رهبری در دیدار خصوصی با دست اندر کاران خبرگزاری جمهوری اسلامی در سال 73)
برای تشریح جمله بالا که رهبری عزیز از کومونیست ها آن را نقل کرده و همچنین جهت تعریف فلسفه وجودی این وبلاگ اشاره می کنم به گفتار زیر از معظم له در سال 88:
اگر بصیرت نداشته باشید، دوست را نشناسید، دشمن را نشناسید، یک وقت می بینید که آتش توپخانه تبلیغات شما و گفت و شنود شما و عمل شما، به طرف یک قسمتی است که آنجا، دوستان مجتمع اند نه دشمنان
***
و اما درباره محتویات این وبلاگ و مقالات و مطالب آن باید این نکته را متذکر شوم کلیه مطالبی که در این سایت مشاهده می کنید قالبا با ذکر منابعی همراه شده اما اساس و شالوده همه شان مبتنی بر برداشت های شخصی و تحلیلهای شخصی خود این حقیر می باشد. و لذا باید عنایت داشته باشید مطالب و مقالات نگارش شده در این فضا، ابداً و اصلا به صورت کپی-پیست از سایت ها و کتب مختلف نیست و ذکر منبع در ذیل مطالب این وبلاگ برای این است تا بدانید جرقه نوشتن مقالات مذکور از کجا در ذهن این حقیر زده شده است، فقط همین!!!
شادی روح شهدا، امام شهدا، صلوات....
طبقه بندی موضوعی
آخرین نظرات
  • ۲۸ ارديبهشت ۹۶، ۱۲:۰۹ - شاهین ام
    تشکر
  • ۱۲ بهمن ۹۵، ۱۳:۲۴ - WATING MUSLIM
    ++++

نظری گذرا به آثار پدران فلسفه غرب، مبیّن این حقیقت است که مادی گرایی که از همان ابتدا و البته قبل از سقراط، بر روش تفکر فلسفی اکثر اندیشمندان در غرب چیره بود بعد از افلاطون توسط ارسطو با همت بیشتری مورد استفاده قرار گرفت و در حقیقت بنیان مادی گرایی عمیقِ امروز غرب ریشه در آراء نهایی افلاطون و همین طور همه آراء ارسطو (بنیانگذار علم منطق) دارد.

با ظهور سقراط و طنین انداز شدن آوای دلنوازِ «خودت را بشناس» توسط او (که با طنین انداز کردن این ندا هدفی جز شناخت گوهر ربّانی انسان توسط خود او نداشت) سفره طبیعت گرایی سوفسطائیان که در حقیقت تکمیل کننده آراء مادی قدمای ایشان بود، جمع شد.

پس از او شاگرد بزرگ او، افلاطون که از منظر عقل به برداشتهایی نسبتا کشفی و شهودی از حقایق اشیاء و حقیقت آفرینش رسیده بود نظریه ای عارف مآبانه ارائه داد که به مُثل افلاطونی (چیزی شبیه به نظریه عقولِ ابن سینا البته با مقدار بسیار زیادی تسامح-) مشهور شد.

و اما بعد از او ارسطو به کلی روش استاد خود را به کناری نهاد، هرچند برخی استنتاج های او را به طور کلی پذیرا بود اما نظریه مثلی او را شدیدا مورد انتقاد قرار داد.

درست است که برخی نظریات او مثل مباحثی که پیرامون خانواده پیش می کشد به مراتب متعالی تر از نظریات افلاطون است و درست که در برخی موارد مانند توجیه بردگی و برده داری، افلاطون با ارسطو هم عقیده است اما باید توجه داشت که ارسطو فقط واقعیت ها (یعنی آنچه که در درجه اول،‌ برای همه افراد، چه به کمال رسیدگان و چه انسان های ناقص، قابل مشاهده بود) را ارج می نهاد لذاست که درباره او گفته اند: «پای ارسطو به استواری، روی زمین قرار داشت»

برای همین هرچند هم ارسطو و هم افلاطون را با طی سلسله مراتبی، شاگرادن سقراط می دانند اما هرچه از نظریات سقراط به سمت ارسطو می رویم (با در نظر گرفتن حد اعتدالی به نام افلاطون) از افق معنویت گرایی و حقیقت گرایی باطنی در اندیشه اباء فلسفه غرب کاسته می شود.

افلاطون با همه اعتقاداتش به مُثل، بر نظر  خود در کتاب جمهور، پیرامون اینکه «چه کسی شایسته فرمانروا شدن است؟» پایدار نماند و در کتاب قانون (آخرین کتاب او) به جای خرد (که در جمهور به آن اشاره کرده بود)، توانایی کسب اموال بیشتر را ملاک شایستگی یک فرد برای بدست گیری زمام امورِ یک دولت - شهر معرفی می کند.

ازاین منظر بی حکمت نبوده است اگر ارسطو عقلانیت را به کل، جایگزین معنویت نموده است چرا که او شاگرد همین استاد بوده و تغییر نگرش های افلاطون از زیرِ تیغِ تیزِ کنجکاوی های او هم گذشته است. بلی او شاگرد همین استاد بوده است. استادی که در چرخشی فکری، هم ملاک هایی را که در جمهور به عنوان عادل بودن فرمانروا معرفی می کند در قانون رد می کند و هم اینکه نهایتا حق زمام داری را به آنکه توانایی بیشتری در کسب اموال دارد می سپارد. این چرخش فکریِ افلاطون که در اندیشه طبیعت گرای ارسطو به بارنشست، دقیقا نقطه آغازین مادی گرایی در روش تفکر فلسفه غربی است.

بعد از ارسطو روند مادی گرایی در فلسفه غرب روز به روز به نقطه اوج و تکامل خود نزدیک شد. به جز برخی زمان های خاص (که اثرشان نهایتا پایدار نماند) چون اعصاری که مکتب فلسفی افلوطین یا روش ها فکری-مذهبی مسیحیت بر فکر و ذهن مردمان چیره بود. در دوره ای از ادوار حاکمیت کلیسا هم البته سعی شد روش عقلانی ارسطو با روش شهودی مسیحیت آشتی داده شود، مانند نظریاتی که توماس آکوئیناس در این رابطه داد (او گفت: تضاد مسیحیت با فلسفه ارسطو واقعی نیست و فقط به ظاهر با هم متضاداند. و آنچه را که مسیح به ما تعلیم داده است ارسطو به روش عقلی دریافت کرده بود.) اما با توجه داشت که اولا این مدل نظریات، برای این منظور بود که مردمانی که برای فرار عقیدتی از مسیحیت با عقلانیت ارسطو به جنگ با کلیسا می رفتند قلوبشان به سمت دستگاه قدرت پاپ، مجذوب نگاه داشته شود و دوما اینکه دانش علمی که ارسطو از راه کاربرد عقل نظری و بدون کمک ایمان مسیحی به دست آورده بود نهایتا این فرضیه را رد می کرد که خداوند سرچشمه همه علوم است (و این فرضیه دقیقا همان فرضیه ای بود که آموزه های مسیح به مردم القا کرده بود)

توماس سعی کرد ثابت کند ارسطو مانند مسیح به فکر کمال جسمانی و روحانی توأمان است اما او به این نکته توجه نکرد که ارسطو دولت را مایه تضمین هر دو هدف مذکور می داند ولی او (توماس) حوزه کمال روحانی را در حیطه اختیارات کلیسا و کمال جسمانی را هدف دولت میدانست.

از دیگر مسائل مبیّن تضاد بین روش ارسطو و توماس این بود که ارسطو به مدلی از دموکراسی میانه رو (که توضیحش مفصّل است) معتقد بود و آن را موجب کمال بشر می دانست اما توماس نهایتا از پس تفکراتش به نوعی پادشاهی تعدیل شده رهنمون شد.

ودیگر اینکه بر خلاف ارسطو که شکل ظالمانه حکومت را ابدا توجیه نمی کرد او نهایتا ستمگری پادشاه را به خواست خدا ربط داد و گفت: اگر با دعا و از روش قانونی دولت ستمگر سرنگون نشد حتما خدا نخواسته است و این دلیل قانع کننده ای برای شورش بر علیه فرمانروا نیست.

و تازه جالب است اگر بدانیم بعد از توماس نظریات ضد کلیسایی که اساس و شالوده همه شان فلسفه عقلانی ارسطویی است در عرصه نظریه پردازی سیاسی سر بر آورد و به اوج خود رسد و نهایتا به افول قدرت پاپ در اواخر سده پانزدهم رسید تا ظهور رنسانس.

در هر صورت بی شک اگر نظریات باطن گرایانه سقراط که در نوع خود متعالی و در زمان خود بی بدیل بود توسط  شاگردان او دنبال می شد و نهایتا با ظهور مسیحیت در آموزه های مسیح ادغام می شد، این فلسفه مادیگرا، امروز دامن گیر افکار غربیان نبود و چه بسا حتی خود مسیحیت اینگونه به انحراف کشیده نمی شد. اما چه می توان کرد اگر در تاریخ، «اگر چنان می شد» ها و «اگر چنان نمی شد» ها جایگاهی ندارد و آنچه اتفاق افتاده است، اتفاق افتاده است.

در آخر اشاره می کنم به سخنی حکیمانه از حکیمی معاصر که فرمود: «با عقل می توان فهمید این جهان خالقی دارد اما نمی توان فهمید آن خالق، الله است که آن، کارِ دل است» -دکتر دینانی-

منبع: تحلیلی بر رفته از مطالب کتاب "تاریخ فلسفه غرب از آغاز تا سده های میانه" اثر "عبدالرحمن عالم"

موافقین ۰ مخالفین ۰ ۹۳/۰۷/۱۹

نظرات  (۰)

هیچ نظری هنوز ثبت نشده است

ارسال نظر

ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در بیان ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.
شما میتوانید از این تگهای html استفاده کنید:
<b> یا <strong>، <em> یا <i>، <u>، <strike> یا <s>، <sup>، <sub>، <blockquote>، <code>، <pre>، <hr>، <br>، <p>، <a href="" title="">، <span style="">، <div align="">
تجدید کد امنیتی